ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

95

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )

همىگرديد ، به در سراى ملك رسيد . كس را نيافت كه منعى كند . اندرون رفت . برادرش ، روال ، و كنيزكى بر تخت نشسته بودند و نيشكر همىخوردند . چون او را بديد ، گفت : " حاجبان بر در اين سراى نبوده‌اند كه اين مسكين ايدر يارست آمدن ؟ " دلش بر وى بسوخت . پس ازان پاره‌يى نيشكر او را داد ، بستد و ازان پوست كه افتاده بود برگرفت ، و بدان همىخراشيد ، يعنى كه همى پاك كنم . ملك چنين پندارست كه پاك كرده مىخواهد . كنيزك را گفت و بدندان همىخراشيد . روال گفت : " اين كارد وى را ده تا پاك كند . " كنيزك برخاست و كارد برقمايص را داد ، و بدان نيشكر پاك مىكرد و از پنهان مىنگريست . چون ملك غافل شد از وى ، برقمايص بجست و كارد بر ناف ملك زد و تا سينه‌ى او برشكافت . و بعد ازان پايش بگرفت و از تختش به زير كشيد ، و همان ساعت وزير را بخواند و مردمان را ، و به پادشاهى بنشست . و مردمان آفرين كردند ، و پس ملك را بسوختند . و كنيزك را بازگرفت و بزن كرد ، و همه كارها استقامت يافت . پس سفر وزير را بخواند و گفت : " دانم كه همه تدبيرها تو كردى برادرم را در كار من . امّا بر تو اعتراض و عيب نيست ، و ليكن خداى چنين خواست كه اين پادشاهى مرا باشد . اكنون همان تدبير مملكت همى كن چنان كه برادرم را . " سفر گفتا : " راست مىگويى . همه من گفتم ، امّا نه آن را كه مرا با تو دشمنى بود . امّا نصيحت برادرت را جستم و صلاح او را . و اكنون نيّت كرده‌ام كه خود را بسوزم . از من چنين كار نيايد ، چنان كه به زندگانى با وى بودم به مرگ هم با وى باشم . " برقمايص گفت : " اكنون خواهم كه مرا كتابى سازى اندر كار پادشاهى و سياست و عدل . " گفتا : " فرمانبردارم . " و سفر كتابى ساخت كه آن را ادب الملوك خوانند . و نسخت آن درين كتاب ترجمه كرده است كه من اختصار را ننوشتم . چون پرداخته شد ، پيش برقمايص آورد و برخواند ، و همه بزرگان خيره شدند و آفرين كردند . پس برفت و خود را بسوخت ، و كار برقمايص بزرگ گشت اندر پادشاهى و آخرين پادشاهى كه جمله‌ى هندوستان به فرمان او بود اين برقمايص بوده است . چنان كه يافتيم ، جمله‌ى اصول نقل كرده شد . و از روايات آنچه يافته شد بنوشتيم ، ألعهدة على الرّاوى - و اللّه أعلم به .